X
تبلیغات
داستان های کوتاه اخلاقی
روزی ماهی کودک خود را نصیحت میکرد میگفت : مادرم، هرگز بالای آب و بر سطح دریا شنا مکن زیرا آن جا موجودی به نام انسان وجود دارد، او با تورهایی مشبک ماهیها را شکار میکنند و چون به منزل بردند شکم آنها را پاره میکنند بر آنها نمک و ادویه پاشیده و با روغن داغ میپزند و یا بر سیخ زده و روی آتش بریان میکنند، ماهی کوچولو که گوش او به این نصیحتها بدهکار نبود خود را به سطح دریا رساند لحظاتی بعد خود را درون تور شکارچیها دید، چون از دریا جدا شد به اطراف میپرید و همه آن نصیحتهای مادر را یقین کرد. پاره شدن شکم، نمک و ادویه، روغن و سیخ و آتش و بریان شدن.
آری : داستان انسان نیز این چنین است، انبیاء و علماء، انسانها را از حوادث بعد از مرگ باخبر میکنند و انسان توبه نمیکند. چون بمیرد و به برزخ رود همه آن چه را که پیامبران در دنیا بدان انذار میکردند یقین میکند.
هر آغازی را پایانی و هر قوتی را ضعفی است و هر حیاتی را مرگی. پس بخوان و یقین کن که خواهی مرد و تو را از قصر به شکم قبر میسپارند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 16:3  توسط فرهاد نورستانی  | 

آورده اند كه چون حق تعالى كوهها را بيافريد، فرشتگان سنگ نديده بودند، گفتند: خداوندا! هيچ چيز باشد كه بر سنگ غالب باشد؟ گفت : آهن . گفتند: خداوندا! چه چيز بر آهن غالب باشد؟ گفت : آتش . گفتند: خداوندا! چه چيز است كه بر آتش غالب باشد؟ گفت : آب . گفتند: بر آب چه چيز غالب باشد؟ گفت : خاك . گفتند: بر خاك چه چيز غالب باشد؟ گفت : باد. گفتند: خداوندا! عظيم تر و غالب تر بر اين همه چه باشد؟ گفت : بنده اى كه صدقه به دست راست بدهد و آن را پوشيده نگه دارد - چنانكه دست چپ وى را از آن خبر نباشد - به نزديك من از اين همه عظيم تر است و بر همه چيز غالب تر.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:59  توسط فرهاد نورستانی  | 

آورده اند كه زاهدى در بصره بيمار شده بود. چون به در مرگ رسيد، خويشانش همه از گرد وى در نشستند و مى گريستند. گفت : مرا باز نشانيد. وى را باز نشانيدند. روى سوى پدر كرد و گفت : اى پدر! تو چرا مى گريى ؟ گفت : (چگونه نگريم كه فرزندى چون تو بميرد و پشت بشكند. مادر را گفت : تو چرا مى گريى ؟ گفت :) اميد مى داشتم كه در پيرى خدمت من كنى و در بيمارى بر سر بالين من باشى . روى سوى فرزندان كرد و گفت : شما چرا مى گرييد؟ گفتند: زيرا كه يتيم شديم و خوار و ذليل گشتيم . رو سوى عيال كرد و گفت : تو چرا مى گريى ؟ گفت : من چگونه دارم اين يتيمان را؟ گفت : آه ! آه ! شما همه ، براى خود مى گرييد، هيچكدام براى من نمى گرييد كه تا من چگونه چشم تلخى مرگ را و چه گويم جواب اعمال و كردار خويش را؟ اين بگفت و بخروشيد و جان به حق تسليم كرد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:48  توسط فرهاد نورستانی  | 

مردى با خانواده خود سوار بر كشتى شد و به دريا سفر نمود. كشتى در وسط دريا در هم شكست جز همسر آن مرد تمام سرنشينان كشتى غرق شدند زن روى تخته پاره كشتى نشست و امواج ملايم دريا آن تخته را حركت داد تا به ساحل جزيره اى رساند زن در ساحل پياده شد و بعد از پيمودن ناگهان خود را بالاى سر جوانى ديد اتفاقا آن جوان راهزنى بود كه از هيچ گناهى ترس و واهمه نداشت .
جوان ناگاه ديد كه بالاى سرش زنى ايستاده سرش را بلند كرد. رو به زن كرد و گفت : تو جنى يا انسان ؟
زن پاسخ داد: از بنى آدمم !
مرد بى حيا بدون آنكه سخنى بگويد افكار خلافى در سر گذراند و چون خواست اقدامى صورت دهد، زن را سخت پريشان و لرزان ديد
راهزن گفت : اين قدر پريشان و لرزانى ؟
زن با دست به سوى آسمان اشاره كرد و گفت : از او (خدا) مى ترسم .
مرد پرسيد: آيا تا بحال چنين كارى كرده اى ؟
زن پاسخ داد: به خدا سوگند نه !
ترس و اضطراب زن در دل مرد بى باك اثر گذاشت راهزن گفت :
- تو كه تاكنون چنين كارى را نكرده اى و اكنون نيز من تو را مجبور مى كنم ، اين گونه از خداى مى ترسى . به خدا قسم ! كه من از تو به اين ترس و واهمه از خدا سزاوارترم .
راهزن اين سخن را گفت و بدون آنكه كار خلافى انجام دهد برخاست و توبه كرد و به سوى خانه اش به راه افتاد همين طور كه در حال پشيمانى و اضطراب راه مى پيمود. ناگاه با راهبی برخورد كرد و با يكديگر همراه و هم سفر شدند مقدارى از راه را با هم رفتند. هوا بسيار داغ و سوزان بود و آفتاب به شدت بر سر آن دو نفر مى تابيد. آنشخص گفت :
جوان ! دعا كن تا خدا سايه بانى از ابر براى ما بفرستد تا از حرارت خورشيد آسوده شويم .
جوان با شرمندگى گفت : من عمل نيكويى در پيشگاه خدا ندارم تا جراءت درخواست چيزى از او داشته باشم .
راهب گفت : پس من دعا مى كنم ، تو آمين بگو. جوان قبول كرد.
راهب دعا كرد و جوان آمين گفت : طولى نكشيد توده اى ابر آمد بالاى سرشان قرار گرفت و بر سر آن دو سايه انداخت هر دو زير سايه ابر مقدار زيادى راه رفتند تا بر سر دو راهى رسيدند و از يكديگر جدا شدند راهب به راهى رفت و جوان به راهى . آنشخص متوجه شد ابر بالاى سر جوان حركت مى كند. راهب او را مورد خطاب قرار داد و گفت : اكنون معلوم شد تو بهتر از من هستى . دعاى من به خاطر آمين مستجاب شده . اكنون بگو ببين چه كار نيكى انجام داده اى كه در نزد خدا ارزشمندتر از عبادت چندين ساله من است جوان داستان خود را با آن زن تفصيلا نقل كرد. راهب پس از آگاهى از مطلب گفت : خداوند گناهان گذشته ات را به خاطر آن ترس آمرزيده مواظب آينده باش و خويشتن را بار ديگر به گناه آلوده مساز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 15:3  توسط فرهاد نورستانی  | 

در داستانهاى پيشين آورده اند كه كسى درختى را ديد كه مردم آنرا عبادت ميكردند، پس رفت و تبر را برداشت تا اينكه درخت را قطع كند تا مردم آنرا عبادت نكنند. در راه شخصى به او برخورد و از او پرسيد: با اين تبر كجا ميروى؟ گفت: مردم اين درخت را عبادت ميكنند و مرتكب شرك شده اند و من ميخواهم آنرا قطع كنم تا اينكه دست از عبادت آن بردارند. آن شخص رهگذر به او گفت: ولى تو كه آنرا عبادت نميكنى پس چه ضررى براى تو دارد؟ او گفت: نه، من حتما بايد اين درخت را قطع كنم و با شخص رهگذر درگير شد و سه بار او را بزمين زد. شخص رهكذر پس از اين كه با شكست روبرو شده بود به او گفت كه: دست از اين كار بردار و در عوض هر روز صبح دو دينار در زير بالشتت خواهى يافت و ميتوانيد يك دينار براى خودت بردارى و دينار ديگر را صدقه بدهى كه در اينصورت اجر و پاداش نيز ميگيرى. آن شخص اين نصيحت را نيكو پنداشت و قبول كرد ولى به او گفت كه چه ضمانتى ميدهی كه آن دو دينار را هر روز در زير بالشتم بيابم؟ آن شخص رهگذر به او ضمانت و قول داد كه حتما آنرا ميابد. پس او دست از قطع درخت برداشت و رفت. از قضا چند روزى آن دو دينار در زير بالشتش ميافت ولى پس از چندى فقط يك دينار يافت و پس از چند روز هيچى نيافت. آن مرد دوباره خشمگين شد و تبر را برداشت و سراغ آن درخت رفت تا اينكه آنرا قطع كند، در راه دوباره آن رهگذر با او روبرو شد و گفت: با اين تبر كجا ميروى؟ او همان قضيه قطع درخت را بخاطر خدا تكرار كرد. ولى اين مرتبه آن رهگذر به او گفت كه نميتوانى اين كار را انجام دهى ! پس آن مرد با او درگير شد ولى اينبار در هماى لحظه اول از آن رهگذر شكست خورد و تعجب كرد و به او گفت: من تو را دفعه قبل سه بار شكست دادم ولى اين مرتبه تو مرا در وحله اول شكست دادى، قضيه چيست؟ آن رهگذر گفت: قضيه اين است كه تو در مرتبه اول از خاطر الله ج آمدى كه درخت را قطع كنى و خداوند پشت و پناهت بود و لذا مرا شكست دادى، ولى اين مرتبه براى دفاع از آن دو دينار و براى نفس خويش آمدى، پس من توانستم تو را شكست دهم. آن مرد گفت: مگر تو كى هستى؟ گفت: شيطان !

درس عبرت: برادران و خواهران ! اگر كارها الله ج باشد، خداوند توانا كه قادر به همه چيز هست كارها را براى بنده اش آسان ميكند، ولى اگرالله ج نباشد و براى ريا باشد پس پشتيبان و نصرتى را از طرف خداوند ج نخواهد يافت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:58  توسط فرهاد نورستانی  | 

لقمان حكيم در توصيه به فرزندش اظهار نمود:
فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زيرا هر قدر انسان در راه تحصيل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضايت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :
- معناى كلام شما چيست ؟ دوست دارم براى آن مثال يا عمل و يا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بيرون بروند بدين منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پياده دنبالش به راه افتاد در مسير با عده اى برخورد نمودند. بين خود گفتند: اين مرد كم عاطفه را ببين كه خود سوار شده و بچه خويش را پياده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت :
- سخن اينان را شنيدى . سوار بودن من و پياده بودن تو را بد دانستند؟
گفت : بلى !
- پس فرزندم ! تو سوار شو و من پياده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پياده حركت كرد باز با گروهى ديگر برخورد نمودند آنان نيز گفتند: اين چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدين جهت است كه فرزند را خوب تربيت نكرده لذا او سوار است و پدر پياده به دنبالش راه مى رود در صورتى كه بهتر اين بود كه پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اينكه پسر بى ادب است به خاطر اينكه وى عاق بر پدر شده است از اين رو هر دو در رفتار خود بد كرده اند
لقمان گفت : سخن اينها را نيز شنيدى ؟
گفت : بلى !
لقمان فرمود:
- اكنون هر دو سوار شويم هر دو سوار شدند در اين حال گروهى ديگر از مردم رسيدند آنان با خود گفتند: در دل اين دو آثار رحمت نيست هر دو سوار بر اين حيوان شده اند و از سنگينى وزنشان پشت حيوان مى شكند اگر يكى سواره و ديگرى پياده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنيدى ؟
فرزند عرض كرد: بلى !
لقمان گفت : حالا حيوان را بى بار مى بريم و خودمان پياده راه مى رويم مركب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پياده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اينكه از حيوان استفاده نمى كنند سرزنش كردند.
در اين هنگام لقمان به فرزندش گفت :
- آيا براى انسان به طور كامل راهى جهت جلب رضاى مردم وجود دارد؟ بنابراين اميدت را از رضاى مردم قطع كن و در انديشه تحصيل رضاى خداوند باش ؛ زيرا كه اين كار آسانى بوده و سعادت دنيا و آخرت در همين است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:52  توسط فرهاد نورستانی  | 

روزى حضرت موسى عليه السلام در ضمن مناجات بپروردگار خود عرض كرد خدايا مى خواهيم همنشينى كه در بهشت دارم ببينم چگونه شخصى است جبرئيل بر او نازل شد و عرض كرد يا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشين تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دكان قصاب آمده ، ديد جوانى شبيه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .
شامگاه كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گرديد. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى ؟ جوان گفت خوش آمديد او را بدرون برد حضرت موسى ديد جوان غذائى تهيه نمود آنگاه زنبيلى از سقف بزير آورد و پيرزنى بس فرتوت و كهنسال را از درون زنبيل خارج كرد. او را شستشو داده غذايش را با دست خويش به او خورانيد. موقعيكه خواست زنبيل را بجاى اول بياويزد زبان پيرزن بكلماتى كه مفهوم نميشد حركت نمود بعد از آن جوان براى حضرت موسى غذا آورد و خوردند حضرت پرسيد حكايت تو با اين پيرزن چگونه است ؟ عرض كرد اين پيرزن مادر منست چون مرا بضاعتى نيست كه جهت او كنيزى بخرم ناچار خودم كمر بخدمت او بسته ام .
حضرت پرسيد آن كلماتيكه بزبان جارى كرد چه بود؟جوان گفت هر وقت او را شستشو ميدهم و غذا باو ميخورانم ميگويد: (غفرالله لك و جعلك جليس موسى يوم القيمة فى قبته و درجنه ) خداوند ترا ببخشد و همنشين حضرت موسى در بهشت باشى بهمان درجه و جايگاه .
موسى عليه السلام فرمود اى جوان بشارت ميدهم بتو كه خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانيده . جبرئيل بمن خبر داد كه در بهشت تو همنشين من هستى
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:49  توسط فرهاد نورستانی  | 

در بنى اسرائيل مرد نيكوكارى بود كه مانند خود همسر نيكوكار داشت مرد نيكوكار شبى در خواب ديد كسى به او گفت : خداى متعال عمر تو را فلان مقدار كرده كه نيمى از آن در ناز و نعمت و نيم ديگر آن در سختى و فشار خواهد گذشت اكنون بسته به ميل توست كه كدام را اول و كدام را آخر قرار دهى .
مرد نيكوكار گفت : من شريك زندگى دارم كه بايد با وى مشورت كنم . چون صبح شد به همسرش گفت : شب گذشته در خواب به من گفتند نيمى از عمر تو در وسعت و نعمت و نيم ديگر آن در سختى و تنگدستى خواهد گذشت اكنون بگو من كدام را مقدم بدارم ؟
زن گفت : همان ناز و نعمت را در نيمه اول عمرت انتخاب كن .
مرد گفت : پذيرفتم
بدين ترتيب مرد نصف اول عمرش را براى وسعت روزى انتخاب كرد. به دنبال آن دنيا از هر طرف بر او روى آورد ولى هر گاه نعمتى بر او مى رسيد همسرش مى گفت از اين اموال به خويشان خود و نيازمندان كمك كن و به همسايگان و برادرانت بده و بدين گونه هر گاه نعمتى به او مى رسيد از نيازمندان دستگيرى نموده و به آنان يارى مى رساند و شكر نعمت را بجاى مى آورد تا اينكه نصف اول عمر ايشان در وسعت و نمعت گذشت و چون نصف دوم فرا رسيد بار ديگر در خواب به او گفتند:
خداوند متعال به خاطر قدردانى از اعمال و رفتار تو كه در اين مدت انجام دادى همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:
- تا پايان عمرت در آسايش و نعمت زندگى كن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:45  توسط فرهاد نورستانی  | 

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(ص) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دو مرتبه پیش آمد که دلم برای کسی سوخت:

مرتبه اول روزی بود که دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست ، همه سرنشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت ، او سوار بر پاره تخته ای از کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند ، در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.


مرتبه دوم هنگامی بود که شداد بن عاد سالها به ساختن عمارت و باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل شود. وقتی برای اولین بار به دیدن باغ می رفت ، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راستش را از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار عمارت عظیمی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به آن نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت ، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:28  توسط فرهاد نورستانی  | 

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.

اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخان مجللشان راه ندادند،

بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.


فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته

جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه

که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي

بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير،

رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش

تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي

بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين

خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد."


فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در

شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل

بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در

رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن

فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم.

همه امور بدان گونه که مي

نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:24  توسط فرهاد نورستانی  |